ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

شكوه يكسالگي

در تاريخ چهارده شهريور نود و دو يه جشن خودموني براي شما گرفتيم. از مدت ها قبل براي اين روز برنامه ريزي كرده بوديم و چندين بار منوي غذا و محلش رو تغيير داده بوديم و در نهايت قرار شد مهموني رو خونه پدري بابامحسن بگيريم و مادر جون كلي زحمت كشيد و خونه تكوني كرد و هر كاري كه سر تزيينات دلمون مي خواست از قبيل سوراخ كردن پرده و پونز زدن در و ديوار انجام داديم، تازه دكور خونه رو كلي تغيير داديم و دست آخر خونه رو به هم ريخته گذاشتيم و رفتيم اما مادرجون در تمام مراحل مشوقمون بود هم كلي تشويقمون كرد، هم كلي ذوق كرد و البته كلي خسته شد. و من به عنوان يك عروس قدر شناس در اينجا كلي از ايشون تشكر مي كنم. و البته بابت پخت كشك و بادمجون خوشمزشون كه هركي خو...
24 شهريور 1392

از اين به بعد تو هستي

تا قبل از اينكه وارد ماه شهريور بشيم هروقت از زماني كه توش بوديم، همون موقع سال قبلش صحبت ميكرديم تو نبودي و مثلا مي گفتيم پارسال اين موقع ارغوان داشت تو دل ماماني لگد ميزد يا مثلا پارسال اين موقع ها ارغوان تازه دويست و پنجاه گرم بود.   اما از دوازده شهريور ساعت يه ربع به دوازده به بعد تو ديگه هستي، ديگه هروقت از سال قبل حرف بزنيم توهستي، اصلا ديگه همش تو هستي. تو هستي و ايشالله با يه عمر پربركت و طولاني هميشه خواهي بود. شما تموم هستي مامان و بابا، كه شدين روشني خونه و چشم و دلمون ديگه تو تموم اتفاقات زندگيمون هستي. شهريور ماه توست، اولين ماهي كه براي دومين بار تجربه اش كردي و حالا مي تونيم بگيم كه شما چهار ف...
24 شهريور 1392

مشق تو براي راه رفتن

اين روزها تو در تلاش براي راه رفتن و چهار دست و پا نرفتني. بر سر يه دو راهي سخت كه آيا از توانت براي راه رفتن استفاده كني و با پاهاي باز و قدم هاي آروم گام برداري يا اينكه چهاردست و پا بري و صداي تلپ تلوپ از خودت در بياري و در عوض سريعتر به هدفت برسي. من اگه جاي شما بودم راه اول رو انتخاب ميكردم چون هم ديگه مجبور نبودم دست هام رو محكم بكوبونم زمين و هم سر زانوهام از سفتي زمين درد بگيره. اما خوب چه عجله ايه؟ به قول آقا جون حالا قراره تا هشتاد سالگي راه بري ايشالله، چه اصراريه. در هر حال گويا اين روزها ما شاهد آخرين چهار دست و پا رفتن هاي دختر كوچولويي هستيم كه گاه و بي گاه بدون اينكه انتظارش رو داشته باشيم از بغلمون سر در ميار...
24 شهريور 1392

سالروز زميني شدن تموم زندگيم

ارغوان نازم سال پيش تو اين موقع ها حدود بيست و پنج دقيقه شده بود كه تو پا به دنياي ما گذاشته بودي و بال هاي قشنگت رو جا گذاشته بودي تو آسمون آبي بالاي سرمون. تو اين لحظه ها من محكم بغلت كرده بودم و از حس شيرين مادر شدن سرشار شده بودم. و تو با اون لبهاي قشنگت مشغول شير خوردن بودي و من خنده از رو لبام نمي رفت. تو شير ميخوردي و من گريه مي كردم، گريه از سر شوق. و من چه در اين روز خوشبخت شدم كه خدا بهترين نعمتش رو بهم هديه داد. ارغوان عزيزم، تموم هستيم، تو كه نفسم به نفس هات بنده، تو كه اگه بخندي همه دنيام مي خنده. و خدا نكنه كه يه قطره اشك از چشمهاي قشنگت سرازير بشه، كه اگه بشه تموم زمون و زمان زندگيم بهم مي ريزه عاشقونه و با تموم وجودم دوس...
12 شهريور 1392
1